نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد

سيل گدازه هاي خروشان روانه شد 

 

گفتم به خا ک، نام تو را؛ جنگلي سرود

گفتم به شمع ، نام تو را؛ عاشقانه شد

 

گفتم به باد، نام تو را گرد باد گشت

گفتم به رود، نام تو را؛ بي کرانه شد

 

گفتم به راه، نام تو را؛ رفت و رفت و رفت ...

گفتم به لحظه ها، نام تو را .. ؛ جاودانه شد

 

اين حرفها – همهمه اي در غبار بود-

باران نرم نام تو؛ آمد ترانه شد   
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

 

يك نفر براي يك نفر دلش گرفته  است                                                                  

از غروب جمعه بيشتر دلش گرفته است 

يك نفر شبيه آب، يك نفر شبيه خاك                                                                       

خاك تشنه،سوخته،پكر،دلش گرفته است

يك نفر شبيه قاصدك هميشه در سفر                                                                      

يك نفر هميشه بي خبر دلش گرفته است

يك نفر به عمق چشمش اشك خيمه مي زند                                                               

مثل بغض ابر آنقدر دلش گرفته است

كه آسمان براي چشم هاي غصه دار او                                                                   

مثل هر غروب ، هر سحر ، دلش گرفته است

آسمان! به آفتاب مهربان من بگو                                                                          

گاه گاه ، بي بهانه ، گر دلش گرفته است

يك نفر شبيه ابر بي حضور آفتاب                                                                          

باز از هميشه بيشتر دلش گرفته است

او مي دود و كوچه كوچه داد مي زند                                                                      

يك نفر براي يك نفر ، دلش گرفته است

 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

 

راز دل

می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد؟
می پرسی تو را دوست دارم؟ مگر واقعا پاسخ این سوال را نمی دانی؟
مگر خاموشی من، راز دلم را به تو نمی گوید؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد، راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟
عزیز من! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند، بجز زبانم که خاموش است...

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

قطره عاشق

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم… چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم… انتظار مي کشيدم… انتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود…
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند… صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم، مثل پرنده اي در زير باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود...
در روياهايم پروازکردم، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه!، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود… و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!… باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد… و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا… قطره آخر باران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود… طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي… در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود… احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته… به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود… همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

پیکر تو نقشهء جفرافیایی من است

عشق مرا افزون کن
ای زیباترین حمله های جنونم
ای سفر خنجر .... در بافتهایم
...... ای ژرفترین دشنه
بانوی من بر غرق من بیفزای
....... که دریا صدایم می کند
بر مرگ من بیفزای
........ شاید مرگ، چون هلاکم کرد ، زنده ام سازد
پیکر تو نقشهء جغرافیایی من است
........ دیگر مرا با نقشهء جهان کاری نیست
من کهن ترین پایتخت اندوهم
و زخمم ناشی از ایام فرعونان
درد من .... چون لکه ای روغن
از بیروت ..... تا چین گسترده است
درد من کاروانی است
که خلیفگان شام .... در سدهء هفتمین
..... تا چین گسیل کرده اند
...... و در دهان اژدها گم گشته است
* * *
ای گنجشک من و ای بهار من
ای تو شن دریا و ای بیشه زار زیتون
....... ای طعم برف و طعم آتش
از نا شناخته می هراسم .... در پناهم گیر
از تاریکی می هراسم .... در آغوشم گیر
احساس سرما می کنم .... روی مرا بپوشان
از قصه های کودکان چیزی مرا بر گو
....... نزدیک من یله شو
...... برای من ترانه ای بر خوان
که من از آغاز آفرینش
....... در جستجوی وطنی برای پیشانی خود بوده ام
در جستجوی گیسوان زنی
که بر دیوارهایم می نویسد .... و محو می کند
در جستجوی عشق زنی
که تا مرز خورشیدم می برد .... و می افکند
در جستجوی لبان زنی
که چون گرد زر ساییده ام می سازد
ای فروز افکن عمر من ... باد بیزان من ... چلچراغ من ... نخل باغهای من
مرا از شمیم لیمو پلی بپیوند
و چون شانه ای از عاج
در ظلمت موهای خود بگذارم ... و از یادم ببر
من نقطهء آبی سرگردانم، که در دفتر پاییز به جا مانده است
عشق تو .... چون اسب آسیمه سر قفقازی، بر روی تن من می تازد
مرا در زیر سم خود می اندازد
....... و تصویر او در آب چشمانم می گردد
* * *
...... بر تندی من بیفزای
ای زیباترین حمله های جنونم
در راه تو همهء زنانم را آزاد کردم
و بر گواهی تولدم خط کشیدم
....... و همهء شریانهایم را بریدم
 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

دلم می خواست...

دلم می خواست همچون کبوتری بودم و بر قلب کوچکت آشيانه می کردم و هميشه مهمان تو بودم. دلم می خواست تا رگی از بدنت بودم تا اين زمانه نتواند ما را از هم جدا کند. من غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر را برای فکر کردن به تو دوست دارم. من تو را به خاطر عشقت و عشق پاکت را به خاطر دلم و دلم را برای عشق به تو دوست دارم.
 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

آري دوستت دارم

تو را مانند گلهاي بهاري دوست دارم
عشق جانسوز تو را با بي قراري دوست دارم
نغمه شاد تو را خوشتر ز آواز قناري
اي پرستوي ز بام من فراري دوست دارم
تا تو مي خندي به رويم با دو چشم مست وحشي
زندگي را با همه بي اعتباري دوست دارم
گريه با من الفت ديرينه دارد در غريبي
مرغ بارانم که دائم اشکباري دوست دارم
گر بپرسي دوستم داري هزاران سال ديگر
با زبان شعري گويم آري دوستت دارم

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

یک نفر یه روز میاد

مثل اسم خودم اینو می دونم
می دونم که یک نفر یه روز میاد
می دونم که وقتی از راه برسه
هر چی که خوبه واسه منم می خواد
درا رو وا می کنم
پنجره ها رو می شکنم
مژده ی دیدنشو
تو کوچه ها جار می زنم
وقتی از راه برسه با بوسه ای
قفل این غمستون رو وا می کنه
منو به یه شهر دیگه می بره
با هوای تازه آشنا می کنه
توی این خونه ی دربسته
توی این صندوق سربسته
همه آرزوام گور می شه
میون دیوارای سنگی
میون این همه دلتنگی
شوق زندگی ازم دور می شه
یک نفر داره میاد
دیوارا رو ورداره
یک نفر داره میاد
زندگی رو میاره
تو اونی ، اون یک نفر
ای همه شب تن خسته
می تونی کلید باشی
واسه درای بسته
یک نفر یه روز میاد...

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

من عاشقم

رفتن دليل نبودن نيست
در آسمان تو پرواز مي کنم
عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
من بيزار از خود و از کرده خويش
دل نامهربانم را به دوش
مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا
پنهانش مي کنم.
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب آسمان تو شايد
در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد
با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم ...

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

عاشقي هم دردي است!!

سال ها مي گذرد
و من از پنجره بيداري
کوچه ياد تو را مي نگرم
مي پويم
و چنان آرامم
که کسي فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويي هست ...
عاشقي هم دردي است !!!
و من از لحظه ديدار تو ميدانستم
که به اين درد
شبي
خواهم مرد ...
 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

مهربان! متشکرم...

«تقديم به دوست عزيزم که نگاهش در تاريکي بيکسيهايم طلوع کرد»

تمام حرفهاي بي كسيم را به تو مي گويم
تمام راه را رفتم اما بيراهه بود
و من فكر كردم كه راه راسته
دوباره بر گشتم ‏
مهربان! متشكرم كه مهرت را بر من افكندي تا در ميانه تاريكي ببينم كه در چاه افتاده ام...
متشكرم كه دستم را گرفتي تا از زمين بلند بشم
از بابت همه محبتات متشكرم
كمكم كن براي هميشه
كمكم كن تا ديگه بيراهه نرم
كمكم كن تا دستم تو دست هر كسي نذارم
براي هميشه
براي همه عمرم
دستهايم را بگير خورشيدسان
تا بمانم بر مدار
عشق من...
 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 


اگر به اندازه يک سر سوزن دوستم داشته باشي....

چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ چرا از کنار گندمها و گلها بی هیچ نگاه و سلامی عبور کنیم؟ با این همه باران پیاپی و ابرهای سرشار، چرا تشنه بمانیم؟
چرا برای گنجشک هایی که از سفر آمده اند بوسه ای نفرستیم؟ چرا بر لبه آسمان ننشینیم،
و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبینیم؟
به ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن! می خواهد با تو حرف بزند عقربه هایش برایت دست تکان می دهند و تو را به سوی فردا دعوت می کنند.
راستی فردا چه نزدیک است! اگر یک بار دیگر فرصت داشته باشم به کوچه های دیروز بروم،
کنار خانه تو می ایستم و نامت را به همه دیوارهای سنگی یاد می دهم.
چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ پروانه ها و پنجره ها به ما می گویند که باید همواره شعر دوست داشتن را بسراییم. من تو را دوست دارم و می دانم هر روز که لیموزاران و بلوطها از خواب بیدار می شوند، سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است به تو می رسانند.
من تو را دوست دارم و صبح و شب تصویر تو را روی برگهایی که در بهار زندگی می کنند میبینم.
من خوب میدانم که آسمان و زمین دوست داشتن و عشق ورزیدن را از تو آموخته اند.
از تو عاشق تر کسی را سراغ ندارم. افسوس که گاهی سنگم و گاهی شبنم. گاه آنقدر از تو دور می شوم که هیچ قاصدکی نمی تواند پیامت را به من برساند و گاه آنقدر به تو نزدیکم که واژه هایی را که در قلبت زندگی می کنند، می بینم.
ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است، حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی ........ «هرگز از تو جدا نخواهم شد»

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

عشق يعني هر چه داري نيم کن

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا، يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ملتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت... شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني «بي تو هرگز ... پس بمان»
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

دوستت دارم و بهت وفادارم

تمام شهر را ویرانه خواهم کرد، و با تو آشنای من، تمام شهر را بیگانه خواهم کرد.
و من یک روز، یک روز نه چندان دور، کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد. ببین زیبا، ببین شمع بلند دور دست قله ی برفی، خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد.
ببخش، اما نمی دانم چرا این بار من، خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد.
برای فتح این قله، زمانی ترک شهرو مردم و کاشانه خواهم کرد.
و موهای بلند بید مجنون نگاهت را شبیه یک نسيم اول دی، شانه خواهم کرد.
و من از دست خود، از دست عشق تو، تمام اهل این دنیا و شاید این اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد.
ببین زیبا، صدایت می کنم حالا همین حالا، قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد.
وزآن دور دست نقطه ی نزدیک، تمام سطر سطر عشق هایم را به تو افسانه خواهم کرد.
تو را بین تمام نور چشمی های این خورشد زرد سرکش مغرور، یکی یک دانه خواهم کرد.
بیبن زیبا هزاران بار دیگر باز می گویم، ترا با عشق خود، با دست خود، با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد.
تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی، ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد.
تا آخرش هر جا که باشه هر چی که بشه دوستت دارم و بهت وفادارم.

 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 


همه عمرمو مديون توام

اين روزا که شهر عشق خاليترين شهر خداست

خنجر نامردمی حتی تو دست سايه هاست

وقتی که عاطفه رو ميشه به آسونی خريد

معنی کلام عشق خاليتر از باد هواست

اما من که آخرين عاشق دنيام

ماهيه مونده به خاک و اهل دريام

از همه دنيا برام يه چشمه مونده

چشمه‌ای به قيمت همه نفسهام

از همينه که همه عمرمو مديون توام

تويی که عزيزتر از عمر دوباره‌ای برام

بی نيازی به تن قلندرم تنها لباسه

اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه

من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن

راه دور عشقمو پيمودم اين جا اومدم
 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

در کنار تو

درسینه ام جایگاهی است
نامت را حک کردم
هر روز تو را می بوسم
و می بویم
و عاشقانه، چشمهایت را نگاه می کنم
دنیایی ساخته ام
خانه ای بر بلندای محبت
رشته های مهر پیچکهایش
گلدان هایی پر از گلهای سرخ
و تو
تنها معبود خانه‌ي کوچک من
خانه ای که به وسعت سرسبزی کوهساران است
و من در کنار چشمه ساران محبت
دستانت را می فشارم
من فردای امید را با چشمانی مشتاق مینگرم...

در کنار تو...

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

 

بیش از عشق بر تو عاشقم

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم.
اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام.
با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،
واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.
گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم، آن گاه که با توام چه احساسی دارم...
آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم
که آزاد و رها، در آسمان آبی پرواز می کنم.
برای امروز و فردا
عهد می بندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم.
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد باشم،
بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.
و محبت تو را می پذیرم، بی آنکه دغدغه‌ي فردا داشته باشم
چون می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.
 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من

منو گنجشکای خونه ديدنت عادتمونه به هوای ديدن تو پر می گيريم از تو لونه

باز ميای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی منو گنجشکا ميميريم تو اگه خونه نباشی

هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام

عطرحرفای قشنگت عطر يک صحرا شقايق تو همون شرمی که از اون سرخه گونه‌های عاشق

شعر من رنگ چشاته رنگ پاکه بی ريايی بهترين رنگی که ديدم رنگی آبی آسمونی

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

دوستت دارم

دوستت دارم

شاید باز هم همان ملال همیشگی تو به سراغم آمده اینبار فقط قطعه ای کوچک برایت می نویسم چون بغضم بیش از این امان نمی دهد
من تورا از کوچه های حسرت گرفته ام
از تمام شب های تنهایی
از لحظات تودرتوی دلهره
از عذاب دقایق بی کسی
از تمام سالهای ...............

بگذریم
یک کلام دوستت دارم
 

  
نویسنده : KAMRAN ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

← صفحه بعد